X
تبلیغات
عشق یعنی همینجا حصارچال - دشت پیازچال و اولین جرقه های کوهنوردی در من

دشت پیازچال و اولین جرقه های کوهنوردی در من

فقط یازده داشتم و سال بعد باید کلاس پنجم ابتدایی درس می خوندم.تازه داشتم از دست کتکهای معلم کلاس چهارم عمو قربانعلی ادیبی خلاص می شدم.یادم نمی ره روزی که برای چیدن ریواس به ستادر* رفته بودم و فردای آن روز ضربه های شیش* عمو ادیبی در دستانم آرام می گرفت که چرا فصل امتحان از خانه بیرون آمدی؟ از الان دغدغه ی امتحان نهایی کلاس پنجم ذهنم رو مشغول کرده بود. پدر به واسطه ی شغلش فقط عصر چهارشنبه به خانه می آمد و عصر جمعه مجدداً بار سفر می بست تا به اداره برود.مادر زحمتکش ما با داشتن 5 پسر قد و نیم قد که همگی محصل بودیم و اختلاف سنی مان از یکدیگر گاهی به یکسال هم نمی رسید،هزارن مشغله ذهنی داشت که مهمترین آنها مواظبت از ما بود.یادم نمی ره شبی را که به تماشای فوتبال گل کوچک جوانان آن روز دهکده ی کوچکمان تا دقایقی بعد از اذان مغرب در جیر چشمه* موندم و مادر سراسیمه خود را به من رسوند و در اندک زمانی جای جای تنم از نیشگون های مادرانه اش کبود و من امّا هراسان به دنبالش می دویدم و گریان تعهد می دادم که این خطای بزرگ را تکرار نمی کنم.

نگو که مادر با دایی ابراهیم آقا قرار گذاشته که من فردا با او  به رمضاندرّه بروم و چند روزی در کنار گلّه کمک حال او باشم و تراز بار* گوسفندان خودمان را به دیزان بیاورم.اشتیاق دیدار رمضاندرّه و کولی* و وره* های عزیزم تمامی درد نیشگون های مادر را از یادم برد و من تا اذان صبح منتظر صدای تق تق نعلهای سُم  و زنگوله های کینِ زلِ* قاطر دایی ابراهیم آقا بودم .حالا دیگرخواب از من رمیده بود.........

فرررررررررررررررررر.........صدای آشنایِ دماغِ قاطرِ دایی بود که منو از جا کَند....... در چشم بر هم زدنی گیوه های دست دوخت اوستا رحیم رو پوشیدم و چوبدستی به دست زیر چانه ی قاطر حاضر شدم............دایی با دست راست زیر بغلم زد و منو به بالای شیرپایه* پرتاب کرد.......... چون مرغانِ آزادِ برگاک و ظلم آباد* بودم ، عاری از هر تعلق و وابستگی ...................

روانه شدیم......... به کنگر چال رسیده بودیم  که دایی راه را کج کرد و همانطور که به سمت بهشت دره* می رفت سفارش می کرد که قاطٌّر راهِشِه بلدِه.......... اصلا نترس............... دلهره و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت............... زِرِشی دره و کج شدن گردن قاطر برای خوردن آب و بی تجربگی من نزدیک بود کار دستم بده و پرت بشم وسط درّه، اما جستی زدم و خودمو نجات دادم............ نزدیک بود گریه کنم اما کسی نبود تا نازمو بکشه.......... یک چشمم به راه بود و چشم دیگرم به دنبال دایی که حالا از ذکّی گَلی سَر* رد می شد.

تماشای مناظر زیبای میان چال* و بندی گردن* و خر راهی لایه*و اسکنه بند* زهر مارم شد از این اضطراب و ترسی که از نبود دایی نصیبم شده بود............ تمام وجودم از ترس خر راهی لایه و پرت شدن قاطر پر شده بود................ اما چاره ای نبود................. دایی در این مسیر به قول خودش 8 تا لوک* واش* چیده بود و در پینج گاهره* منتظر من بود................. به محض دیدنش غرور سراسر وجودم رو فرا گرفت از اینکه من بودم که تنهای تنها یک قاطر و یک خر رو از کنگرچال تا زیر عسگر نو* آورده بودم............

دایی منو از روی قاطر به روی خر منتقل کرد و خودش با گرفتن سَریَخِه ی * قاطر سریع سوارش شد و هی کرد و خرک هم شتابان پشت سرش می دوید. بر بالای گردنه ی برگاک * آفتاب به ما سلام میداد ، سلامی سراسر گرمی و روشنی.............ظلم آباد* و گٌلیلا گِردِنَک* و تیخ چالک*و سه کنج*سی چم* و گته یورد*نرمی دیواره* و سپس کنگر یورد*.................. حالا سگها بودند که زیر دست و پای ما می لولیدند و خودشان را برای ما لوس می کردند.......دایی نهیبی به زرد کلاچ* زد که : بَشو مالی وَر...... و بیچاره سگ که شتابان تا سرخ سنگ دوید تا به گله برسه.کولیهای کوهِ زا* در کورِس* های سنگی محبوس و در انتظار مادر بودند.....گرسنگی امانشان را بریده بود ،اما چیزی تا رسیدن پستان پر شیر مادر نمانده بود. میغ میغ* کولیها دایی رو عصبانی کرده بود و با غرولندِ چالِ سَر* و آزّا باخورد*جوابشان را می داد.........و همانطور که کینگال* رو زیر لورِ* کِلِه* فرو می کرد نهیبی به من زد که: بشو کتری او پر کن چوپٌّن بیما. ترجمه:(بدو کتری رو آب کن که چوپان از راه رسید)................

دایی حجت ا... از راه رسید و به گرمی از من استقبال کرد و رو به دایی ابراهیم آقا گفت:اَلاش وُن* بیوردی؟حالا دو نفری می خندیدند و نگاه سراسر ذوقی رو نثارم می کردند که از اعماق وجود احساس آرامش می کردم................ سَیسِ کل* از راه رسید و من محو صدای بامبامی زنگ* گردن او بودم.گله کاملا در سَر بَره* آرام گرفت اما سیاه کَرِ میش* با شنیدن صدای من از گله جدا شد و به در چادر اومد. با تکه نان خشکی از او استقبال کردم و سرگرم روبوسی با میش مهربانمان بودم که دایی با تکه سنگی فراری اش داد و رو به من گفت : مال نباید دَل* بشه که هر لحظه بیاد دم چادر.......... دایی ناصر چایی داغ رو توی نعلبکی ریخت و با یک هورت سر کشید و  با نخ شلوار شیر دوشی رو کمر بست و به بَراسِنگ* لم داد........ دایی حجت ا... سیگار هُما رو از بسته ی فلزی بیرون کشید و در کنار دایی ناصر نشست.........

بزها به عادت همه روزه جدا شده و راهی  بِن بَرِه* شده اند. دیگه خبری از سر و صدای کولیها نیست شکمشان پر شده و حالا زیر دست و پای سایر گوسفندان شادمانی می کنند.تنها صدای شُرشَر چهل چشمه و کف او می آید و گاهی   شُرشَر واریز شیر در سولقه*........................

دوشیدن گوسفندان که تمام شد دایی چوبدستی رو دستم داد و با کج کردن گوسفندان به سمت پیازچال منو راهی اَلاش* کرد.با غروری خاص به دنبال گوسفندان می رفتم که دایی تذکر داد وقتی صدات کردم گوسفندا رو به یورد برگردون.سری به تایید تکان دادم و راهی پیازچال شدم. حالا من به تنهایی چوپان حدود 1000 گوسفند بودم . چشمانم دنبال کسی  بود تا فخر بفروشم به این توانایی و اعتماد.

اما پیازچال

 دشتی به وسعت و سابقه ی چوپانی آباء و اجداد من . گرز ها گل سفیدشون در اومده  و مخملِ  سبزِ دشت آرامشی روحانی تقدیمت می کند. ذولفهای گلِ سفید و آبی و قرمز  پر شکن و متلاطم از باد گردنه ی میش چال و چشمه های زلالش در گرمای ظهر تابستان چنان خنکی تقدیمت می کنند فراموش نشدنی.............

حالا با هوار  ِ دایی یادم می آید که باید گوسفندان رو برای نمازیر دون*برگردونم به کنگر یورد.

اما دلم در پیازچال جا مانده است...............

چند روزی به قرار قبلی کمک حال دایی شدم و بعد از بازگشت یواشکی با دوستان همکلاسی قرار گذاشتیم برای رفتن به پیازچال .........................

الان ساعت 4:30 صبح بود و ما کیسه های غذامان دو دوشی شده بر دوش جیر چشمه منتظر دوستان ...............

تا ساعت 5 منتظر ماندم و  با اومدن آقای علیرضا ادیبی راه افتادیم.......

روحش شاد و یادش جاودانه باد

نکته: کلمات و اصطلاحات ستاره دار به زبان تاتی دیزانی بوده و ذیلاً معادل معنای فارسی آنان آمده است.

/**/

ستادر:نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

شیش:چوبی خاص از خانواده ی بید که به هیچ عنوان نمیشکند و معمولا برای ساختن سبدهای چوبی نیز از آن استفاده می شود

جیر چشمه: یکی از چشمه های داخل روستا که در نزدیکی زمین فوتبال قدیمی واقع شده است.

تراز بار: سهمی از شیر گوسفندان گله که فراخور تعداد گوسفند هر کس و معمولا در ازای هر گوسفند 9 کیلو شیر یا سه کیلو پنیر توسط چوپان یا تراز دار به صاحب گوسفند داده می شود.

کولی: بزغاله بچه ی بز

وره: برّه بچه ی گوسفند

کینِ زِل: زنگوله های کوچکی که به صورت زنجیره ای  در انتهای پالان قاطر می بندند.

شیرپایه: مدلی از ترتیب بار بر روی پالان قاطر که جهت سواری آسان انجام می شود. و معمولا بر روی بار پتو یا پارچه ای رنگین قرار می دهند.

ظلم اباد: نام منطقه ای حد فاصل کوههای ناریان و دیزان و مهران.

بهشت دره: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

میان چال: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

بندی گردن: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

 خر راهی لایه: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

 اسکنه بند: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

لوک: انباشته ای از علف

 واش: علف

 پینج گاهره: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

عسگر نو: نام یکی از مناطق زیبای روستای دیزان

سَریَخِه ی:دستگیره ای که برای سواری بر روی پالان قاطر نصب می کنند

برگاک:نام کوهی در مسیر

ظلم آباد: نام کوهی در مسیر

 گٌلیلا گِردِنَک: نام کوهی در مسیر

 تیخ چالک: نام کوهی در مسیر

 سه کنج: نام کوهی در مسیر

سی چم: نام کوهی در مسیر

 گته یورد: نام کوهی در مسیر

نرمی دیواره: نام کوهی در مسیر

 سپس کنگر یورد: نام کوهی در مسیر

زرد کلاچ:به مخلوطی از دو رنگ کلاچ گفته می شود.اینجا منظور رنگهای  زرد و سفید است(زرد کلاچ)

کولیهای کوهِ زا:بزغاله هایی که در کوه به دنیا می آیند

کورس:اتاقک مخصوص بزغاله ها برای رعایت نوبت شیر خوردن و جلوگیری از پرخوری و مریض شدن بزغاله را گویند

میغ میغ:صدای ضعیف بزغاله های نوزاد را گویند

چالِ سَر: اصطلاحی که با کنایه برای مراسم ختم یا ارتحال کسی استفاده می شود

آزّا باخورد: : اصطلاحی که با کنایه برای مراسم ختم یا ارتحال کسی استفاده می شود

کینگال:ه ریشه ی خشک کنگر که به عنوان هیزم استفاده می شود می گویند

لور:محصولی که از جوشیدن آب پنیر به دست می آید و در دو مدل شیرین و شور مصرف می شود و بسیار خوشمزه است

کِلِه: اجاق مخصوص گرفتن لور

سَیسِ کل: به بزرگترین کلِ هر گله که جلودار گله نیز هست می گویند

بامبامی زنگ: زنگوله ای بسیار بزرگ که بر گردن جلودار گله می نهند.

سَر بَره: بالای محل دوشیدن شیر گوسفندان در کوه (بالای  گوسفند سرا)

کَرِ میش: گوسفندی که گوشهای بسیار کوتاهی دارد و نماد خیر و برکت در طویله و گوسفندسرا می باشد.

دَل: لوس و وقت ناشناس - به معنای مصطلح دله بودن

بَراسِنگ:سنگی که بر روی آن نشسته و گوسفندان را می دوشند

بِن بَرِه:متضاد سر بره

اَلاش:به گردش دو الی سه ساعته ی گوسفندان بین دو نوبت دوشیدن شیرشان گفته می شود

نمازیر دون: به نوبت دوشیدن شیر عصر گاه گوسفندان گفته می شود

دو دوشی: دو بند که بر کیسه بسته می شود و حالت کوله بار به کیسه ی معمولی می دهد

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 20:39 ] [ امیر محمد ادیب ]
[ ]